X
تبلیغات
اخبار و حو ادث
حو ادث و اخباردر باره قتلها
درخواست ازدواج یک دخترچینی+ تصاویر
اگر کسی از شما آقایان آرزویی مانند من دارید، پایین ساختمان خوابگاه من بیایید و نام مرا با صدای بلند بین ساعت 12:30 تا 12:50 در 11 مارس فریاد بزنید.

تابناک: "یانگ زنگ منگین" دانشجوی دختر دانشگاهی در چین به واسطه ی یادداشتش روی یک کاغذ بیشتر از آنچه که فکرش را می کرد در میان هم دانشکده هایش خواستگار پیدا کرد .

در 8 مارس 2010 که مصادف با روز زن در چین بود دانشگاه "علم و تکنولوژی الکترونیک" چین به تمام دختران دانشگاه یک تکه کاغذ سفید داد و از آنان خواست آرزویشان را روی آن بنویسند و روی "دیوار آرزو" ی دانشگاه بچسبانند تا همه آن را ببینند.

http://files.tabnak.com/pics/201010/201010050730442336.jpg
پیام "یانگ زنگ منگین"
 

"یانگ زنگ منگین" اینگونه روی کاغذ نوشت:
"اسم من "یانگ زنگ منگین" است دانشجوی سال اول دانشگاه و فکر می کنم که جذاب هستم .متاسفانه تا به حال نتوانستم شخص مناسبی را برای زندگیم پیدا کنم. اما به سرنوشت اعتقاد دارم. اگر کسی از شما آقایان آرزویی مانند من دارید، پایین ساختمان خوابگاه من بیایید و نام مرا با صدای بلند بین ساعت 12:30 تا 12:50 در 11 مارس فریاد بزنید. من پنهانی شما را نگاه خواهم کرد.اگر شما همانی بودید که من دنبالش هستم پایین می آیم و شما را ملاقات خواهم کرد.
این را هم اضافه می کنم که نسبت دانشجویان پسر در این دانشگاه به دختران 25 به 1 است. شما واقعا فرصت خوبی دارید!.
 

تجمع خواستگاران مقابل خوابگاه

http://files.tabnak.com/pics/201010/201010050730442976.jpg

http://files.tabnak.com/pics/201010/201010050735334332.jpg

 

پیام "یانگ زنگ منگین" در 11 مارس مشهور شد.
بیش از 2000 دانشجوی پسر مقابل خوابگاه این دختر جمع شدند.با وجود این همه ی آنها شهامت فریاد زدن نام آن دختر را نداشتند. شاید هم به این دلیل اینکار را نکردند چون آنهایی هم که نامش راصدا کردند شانسی برای ملاقت "یانگ زنگ منگین" نداشتند.
 

http://files.tabnak.com/pics/201010/201010050730443962.jpg
تصویری از "یانگ زنگ منگین"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 19:11  توسط حمید  | 

تصویری از آرامگاه شادروان بیگ ایمانوردی

 محمد علی فردین

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:10  توسط حمید  | 

شادروان حمیده خیرآبادیفرزانه تاییدیوقتی از فرزانه تاییدی - مقیم لندن - خواستم درباره شادروان نادره صحبت یا خاطره ای بگوید، این چنین توضیح داد: من با ایشان دو همکاری داشتم، نمایش نامه بازرس گوگول که قبل از انقلاب در تئاتر پارس اجرا کرده و نقش مادر من را بر عهده داشت و فیلم صلاه ظهر که در نقش مادر ناصر ملک مطیعی هنر آفرینی کرد. موفقیت خانم نادره را در بعد از انقلاب اسلامی به خاطر خوش شانسی خودش می دانم که اغلب نقش های او به خاطر سن و سالش در حین نماز خواندن و پای جانماز بود. چون کسی هستم که همیشه از حقیقت صحبت کردم درباره خانم نادره این حقیقت کلام است. من نمی گویم که ایشان بد یا خوب هستند این حقیقتی است که وجود دارد و امیدوارم روزی برسد که هنرمندان ما به حقایق اشاره کنند.

پوری بناییشادروان حمیده خیرآبادیوقتی از پوری بنایی خواستم درباره شادروان نادره صحبت یا خاطره ای بگوید، این چنین توضیح داد: تمام زندگی من با نادره پر از خاطره خوب است. بسیار فیلم در کنار ایشان کار کردم و بسیار از خانم نادره درس آموختم و وقتی خبر درگذشت ایشان را شنیدم از ته قلبم ناراحت شدم. عزیزی را از دست دادیم که واقعا جایگزین ندارند. خانم نادره بسیار خنده رو و نازنین بود، هر هفته یک بار به همه هنرمندان از جمله من، ناصر ملک مطیعی، نصرت الله وحدت، همایون، ایرن و ... زنگ می زد. امیدوارم آخرین هنرمندی باشد که از دست می دهیم و واقعا ماه فروردن 1389 ماه بسیار بدی برای جامعه هنری بود و چند هنرمند گل را از دست دادیم.

اولین فیلمی که با خانم نادره کار کردم فیلم عروس فرنگی بود... وقتی آقای راننده (نصرت الله وحدت) من را پیدا کرد و به خانه آورد خانم نادره نشکون محکم از من گرفت و گفت: دختر جون مرگ شده، کجا بودی؟ و این نشکون یک خاطره شد. هر وقت او را می دیدم و این ماجرا را می گفتم، بسیار می خندیدیم. همیشه شوخی های زیادی با هم داشتیم و اصلا این خاطرات را فراموش نمی کنم. روحش شاد.

         

شهلا ریاحیشادروان حمیده خیرآبادیوقتی از شهلا ریاحی خواستم درباره شادروان نادره صحبت یا خاطره ای بگوید، این چنین توضیح داد: من امروز در مراسم ختم خانم نادره حضور داشتم، خانم نادره مثل خواهر من بود و واقعا من خواهرم را از دست دادم. واقعا ناراحتم و از خدا می خواهم در آن دنیا روحش شاد و راحت باشد. با خانم نادره بسیار مسافرت های تئاتری داشتیم. جلو و پشت صحنه با هم زندگی می کردیم، همدیگر را دوست داشتیم. از طرف خودم و اسماعیل ریاحی درگذشت این بزرگ بانو را به همه هنردوستان و خانواده نادره عزیز تسلیت عرض می کنم. از شما تشکر می کنم که در زنده نگه داشتم هنرمندان قدیمی تلاش می کنید.

شادروان حمیده خیرآبادیسیمین غفاریوقتی از سیمین غفاری خواستم درباره شادروان نادره صحبت یا خاطره ای بگوید، این چنین توضیح داد: آخرین فیلمی که با خانم نادره بازی کردم پاشنه طلا بود که این ایشان نقش عمه من و مادر آقای ناصر ملک مطیعی را بازی می کردند. ایشان بسیار خوب بودند من واقعا از خبر درگذشت خانم نادره غمگین شدم. دختر هنرمندش ثریا قاسمی از خانم های تحصیل کرده سینما هستند و من به ایشان تسلیت عرض می کنم. شادروان نادره در کارش حرف نداشت، این قدر طبیعی بازی می کرد، مثل اینکه در خانه خودش است. با همه هنرمندان سر صحنه بسیار خوب رفتار می کرد و همیشه لبخند بر لبانش بود امکان نداشت نادره را عصبانی ببینید و همیشه از همه تعریف می کرد.

من به خانم ثریا و دختر دیگرشان خانم پروانه و به تمام دوست داران خانم نادره تسلیت عرض می کنم و امیدوارم این آخرین غم خانواده ثریا قاسمی باشد و می دانم جامعه هنری چه گلی را از دست داد و مرگ شتری است که در خانه همه می خوابد ولی بعضی ها واقعا حیف هستند


گیتی ساعتچیشادروان حمیده خیرآبادیمجتبی نظری: وقتی از گیتی ساعتچی خواستم درباره شادروان نادره صحبت یا خاطره ای بگوید، این چنین توضیح داد: من در یک دقیقه و دو دقیقه و یک ساعت و... نمی توانم درباره نادره حرف بزنم. باید یک سال صحبت کنم. خانم نادره اینقدر پر ارزش و خوب بودند و اینقدر دوستشان داشتم و دارم که اگر بخواهم یک کلمه حرف درباره ایشان بزنم باید فکر کنم و بگویم. نادره بی نظیر بود، بی نظیر بود بی نظیر بود... من از زمان سریال تلخ و شیرین اینقدر با ایشان خاطره دارم که خدا می داند. به خانه شان می رفتم، احوالش را می پرسیدم. آقای نظری فقط شما یک جمله بنویس: همه مدت زمانی که من با ایشان کار کردم از سال 1353 تا الان که در سریال تلخ و شیرین نقش دختر ایشان را بازی می کردم، مثل یک مادر دوستش داشتم و برای من خاطره است.

در این 35 سال همه اش خاطره شیرین با ایشان داشتم، تلخش را رد کردم. واقعا در این 35 سال دخترش بودم و وقتی با هم تلفنی حرف می زدیم به من می گفت: تو برای من مثل ثریا هستی. نادره برای ما همیشه زنده است.

                                                                                                                                          

 

محمود بهرامیشادروان حمیده خیرآبادی وقتی از محمود بهرامی خواستم درباره شادروان نادره صحبت یا خاطره ای بگوید، این چنین توضیح داد: خدا خانم نادره را بیامرزد. من تئاتر دهقان کار می کردم و خانم نادره هم در تئاتر جامعه باربد مشغول بود. این خانم اینقدر نسبت به همه بازیگر هایی که در این دو تئاتر کار می کرند محبت می کرد که هر روز قبل از اجرایشان می آمدند حتما این بچه ها را دانه دانه می دیدند و می رفتند. دیگر خاطره ای که از ایشان دارم، یک فیلم در کنار ایشان به اسم «جیب بر ها به بهشت نمی روند» کار کردم که سر تا سر فیلم محبت بسیاری به همه عوامل فیلم می کرد. خانم نادره را بسیار دوست می داشتم و امیدوارم روحش شاد باشد.

             


شادروان حمیده خیرآبادینصرت الله وحدت وقتی از نصرت الله وحدت خواستم درباره شادروان نادره صحبت یا خاطره ای بگوید، این چنین توضیح داد: به یاد می آورم که با این بانوی هنرمند از دهه 40 در تئاتر همکاریمان را شروع کردیم و در بسیاری از تئاتر ها با هم همکار بودیم. از بازی شادروان نادره، این بانوی هنرمند واقعا لذت می بردم. وقتی فیلم ساز شدم و استدیو را اندازی کردم، خانم نادره در چند تا از فیلم هایم شرکت داشت، به عنوان مثال در فیلم تولدت مبارک با بازی به یاد ماندنی نادره، باعث شد که هنرش را هرگز فراموش نکنم. نادره با همه بسیار صمیمی، مردم دار و خون گرم بود. خوشحال بود که با همه هنرمندان رابطه خوب و صمیمی دارد.

در هر فیلمی که برای بازی دعوتش می کردند با صمیمیت قبول می کرد؛ واقعا این زن هیچ وقت از نظرم دور نمی شود، نادره همیشه برای من زنده است. خوشحالم که با شما صحبت کردم و توانستم چند کلمه ای درباره این بانوی هنرمند حرف بزنم با اینکه در موقعیتی هستم که نمی توانم درست حرف بزنم. [بغض]

در نمایش نامه قهوه خانه ماه اوت، من، نادره، هوشنگ سارنگ، مصدق، غلامحسین بهمنیار، احمد قدکچیان شرکت داشتند و من عکس هایش را دارم و نمی دانید نادره چه کرد و در این نقش هم بسیار بسیار خوب درخشید. روحش شاد.

تهیه و تنظیم:مجتبی نظری

                                                                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:27  توسط حمید  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 19:5  توسط حمید  | 

جواني كه پس از ارتباط اينترنتي با دختر 22 ساله ، او را ربوده بود و قصد اخاذي از والدينش را داشت ، دستگير شد.

به گزارش «جام‌جم»، چند روز پيش مردي در شعبه دوم دادياري دادسراي جنايي تهران با ارائه شكايتي عنوان كرد: دختر 22 ساله‌ام كه دانشجوي يكي از شهرستان‌هاست، چند روزي ارتباطش با ما قطع شده در حالي كه مردي با ما تماس گرفته و گفته دخترم را ربوده و بايد براي آزادي او 10 ميليون تومان پرداخت كنم.

شاكي در ادامه به داديار سليماني گفت: ابتدا موضوع را شوخي تلقي كردم، اما پس از شنيدن صداي ناله و التماس دخترم كه از من مي‌‌خواست پول درخواستي را پرداخت كنم، متوجه شدم موضوع واقعيت دارد.

آغاز تحقيقات

با ثبت اين شكايت، دستور قضايي براي پيگيري و تحقيق در اين زمينه آغاز شد و بررسي‌هاي اوليه كارآگاهان پليس نشان داد، دختر دانشجو پس از آخرين امتحان، دانشگاه را به مقصد تهران ترك كرده و سپس ناپديد شده است.

در حالي كه تحقيقات در اين زمينه ادامه داشت، همان مرد بار ديگر با پدر دختر تماس گرفت و تهديد كرد اگر موضوع به پليس گزارش شود، وي اقدام به قتل دختر دانشجو خواهد كرد و در عين حال، خواستار 20 ميليون تومان براي آزادي آن دختر شد.

به دنبال اين درخواست و آموزش مناسب به پدر دختر مبني بر پرداخت پول، محل قرار تعيين شد و هنگامي كه فردي براي دريافت پول به محل آمد، دستگير و مشخص شد كه يك پيك موتوري است و براي دريافت يك ساك آمده است.

ماموران در مرحله بعدي و با همكاري جوان موتورسوار (پيك موتوري)‌ مخفيگاه مرد آدم‌ربا را در جنوب غرب تهران شناسايي كردند و با مجوز قضايي وارد محل شده و مرد را دستگير كردند و پس از بازرسي محل، دختر را كه در يكي از اتاق‌ها با دست و پاي بسته نگهداري مي‌شد، نجات دادند.

ارتباط اينترنتي

غلامرضا سليماني، داديار شعبه دوم دادسراي جنايي با اشاره به اين خبر به «جام‌جم» گفت: اين مرد از چندي پيش در ارتباطي اينترنتي خود را مهندس صنايع معرفي كرده و سپس با خواستگاري از دختر دانشجو، وي را به محل قرار كشانده و پس از ربودن دختر، او را به منزل يكي از بستگانش كه در مسافرت بوده‌اند، برده و به قصد اخاذي 20 ميليون توماني از والدينش، او را مورد ضرب و شتم قرار داده است.

قاضي جنايي تصريح كرد: بررسي‌ها حاكي است متهم اعتياد شديد به مواد مخدر شيشه دارد و برخلاف آن كه مي‌گفته مهندس صنايع است، مدرك ديپلم‌ردي دارد.

سليماني بيان كرد: والدين متهم به دليل اعتيادش او را طرد كرده‌اند و او در غياب خواهرش با ساخت كليد يدكي، پس از ربودن دختر دانشجو ، او را در اين خانه زنداني كرده بود كه دستگير شد.

گفتگو با دختر ربوده شده

چگونه با اين مرد آشنا شدي؟

از 3 ماه پيش به صورت اتفاقي با او در چت‌روم آشنا شدم. او مي‌گفت مهندس صنايع است و والدينش در كشور كانادا زندگي مي‌كنند و از امكانات مالي و موقعيت اجتماعي خوبي برخوردار است.

بعد هم اعتماد كردي؟

متاسفانه بله. او به گونه‌اي برايم حرف مي‌زد كه نمي‌توانستم تصور كنم در دام يك تبهكار گرفتار شده‌ام. وقتي از من خواستگاري كرد، احساس كردم خوشبختي خود را تضمين كرده‌ام، اما اشتباه مي‌كردم.

چند روز گروگان متهم بودي؟

حدود 4 روز.

در مدت 3 ماه ارتباط با او ملاقات كرده بودي؟

خير، فقط او چند عكسش را براي من ايميل كرد.

در اين مدت به اين موضوع فكر نكردي كه ممكن است اين فرد يك شياد باشد؟

متاسفانه خير، راستش ابتدا موضوع را شوخي مي‌دانستم، اما به مرور همه چيز رنگ جدي به خود گرفت و من در دام افتادم.

در اين مدت كسي به خانه‌اي كه در آن زنداني بودي، مراجعه

نكرد؟

خير.

چطور اعتماد كردي و وارد آن خانه شدي در حالي كه هيچ

اطلاعي از درون آن نداشتي؟

او به قدري چرب‌زبان بود كه مرا فريب داد و زماني كه وارد خانه شدم، يكباره نقاب از چهره‌اش كنار رفت و من متوجه شدم در دام يك شيطان گرفتار شده‌ام. شروع به التماس كردم، اما او به سويم حمله‌ور شد و مرا بشدت كتك زد و سپس با ضبط صدا از من خواست به پدرم بگويم به او پول پرداخت كند تا من آزاد شوم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:22  توسط حمید  | 

شکايت 8 زن و مرد از جنايتكار چند چهره كرج
يكي از شاكيان گفت: دانشجوي يکي از دانشگاه‌هاي شهر قزوين هستم. تابستان سال گذشته از چهار راه وليعصر قزوين سوار خودروي مسافربري شدم که پس از طي مسافتي راننده به سوي خارج شهر تغيير مسير داد. بنابراين به او اعتراض كردم اما راننده که مرد قوي هيکلي بود به زور مرا به بيابان هاي اطراف آبيک کشاند و مورد آزار و اذيت قرار داد .
پرونده «خفاش جنايتکار» كه در اوايل آذرماه سال جاري يكي از كارآگاهان استان تهران را به شهادت رسانده بود با شكايت 6 زن و 2 مرد وارد مرحله تازه اي شد .

به گزارش ایسنا با انتشار خبر دستگيري تبهكار فراري تحت تعقيب به نام «حسن» معروف به «سيامك مافي» كه اوايل آذرماه سال جاري در منطقه مارليک به محاصره ماموران پليس آگاهي استان تهران درآمده و براي فرار از اين حلقه، گروهبان يکم قربانعلي نظري را با خودروي پژو 405 زير گرفت و به شهادت رساند ، شش زن و دختر و دو مرد با مراجعه دادسراي كرج از وي اعلام شكايت كردند .

يكي از شاكيان گفت: دانشجوي يکي از دانشگاه‌هاي شهر قزوين هستم. تابستان سال گذشته از چهار راه وليعصر قزوين سوار خودروي مسافربري شدم که پس از طي مسافتي راننده به سوي خارج شهر تغيير مسير داد. بنابراين به او اعتراض كردم اما راننده که مرد قوي هيکلي بود به زور مرا به بيابان هاي اطراف آبيک کشاند و مورد آزار و اذيت قرار داد .

دختر 20 ساله اي هم با شکايت از وي گفت: تابستان امسال حدود ساعت هشت شب از محل کارم در کرج راهي خانه مان در مهر شهر شدم که يک خودروي مسافربر شخصي مقابلم توقف کرد، هنگامي که به پل زير گذر مهر شهر رسيديم ناگهان راننده تغيير مسير داد و وارد بزرگراه کرج – قزوين شد. وقتي با صداي بلند اعتراض کردم ، مرا تهديد و سرانجام مرد شيطان صفت پس از چند دقيقه توقف کرد. وقتي از ماشين پياده شدم خودم را در منطقه اي تاريک و بياباني ديدم. سعي کردم از دستانش فرار کنم اما بشدت کتکم زد و بعد هم بدون توجه به التماس‌هايم به آزار و اذيتم پرداخت. او سپس روسري ام را دور گردنم گره زده و کشيدو به تصور اين که مرده‌ام همان جا رهايم کرد و گريخت.

در جريان همين تحقيقات و اظهارات دو تن از شاکي ها ، روند رسيدگي به پرونده جنايي را وارد مرحله تازه اي کرد. آنها در شکايت خود اعلام کردند «سيامک» و دو نفر از همدستانش آنها را ربوده و تحت آزار و اذيت قرار داده اند. با طرح اين شکايت ها ، کار آگاهان دريافتند مرد تبهکار در اجراي نقشه هاي مجرمانه خود همدستاني دارد که با کشف سرنخ هايي ، شناسايي و دستگيري آنها در دستور کار پليس قرار گرفت.

در ادامه 6 زن و دختر جوان که از سوي «سيامک» و همدستانش ربوده و مورد آزار و اذيت قرار گرفته بودند، در حضور کارآگاهان و بازپرس پرونده ، مرد تبهکار را در اداره آگاهي شناسايي کردند ولي با اين وجود، «سيامک» با رد ادعاهاي آنها گفت كه مركب جرمي نشده و شاكي ها فقط براي انتقام از وي چنين ادعاهايي را مطرح کرده اند.

همزمان با چاپ عکس «سيامک» در روزنامه، دو مرد نيز با مراجعه به دادسرا ، به اتهام سرقت و اخاذي از او شکايت کردند. يکي از آنها که مرد سالمندي است ، گفت : مدتي قبل «سيامک» سد راهم شد و با دادن يك قطعه تراول چک ، درخواست كرد آن را برايش نقد کنم و در حال شمردن پول بودم كه آنها را قاپيد و فرار کرد. مدتي به دنبالش گشتم تا اين که عکسش را در روزنامه ديدم و براي طرح شکايت به دادسرا آمدم.

شاکي ديگري هم چنين اظهار كرد: يک شب « سيامک» خود را مأمور اطلاعات معرفي کرد و با طرح ادعاهاي واهي، از من اخاذي کرد. پس از اين که خبر دستگيري اش را در روزنامه خواندم ، تصميم به شکايت گرفتم.

براساس گزارش پايگاه اطلاع‌رساني پليس، هم اکنون تحقيقات قضايي پليسي از «سيامک» در اداره آگاهي ادامه دارد.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 23:46  توسط حمید  | 

http://tinypic.ws/images/87520018875216236409.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:40  توسط حمید  | 

دادستان غم انگیز زن جوانی که با هویت غیرواقعی به دار آویخته شد

 

خبر   - هویت واقعی زن جوانی که هفته گذشته به اتهام قتل نوزاد 5 روزه‌اش به دار آویخته شد با مراجعه یکی از بستگانش به دادسرای جنایی تهران فاش شد.

 

روزنامه حکومتی ایران نوشت:

 

صبح دیروز مرد میانسالی با موهای سفید و دستانی لرزان وارد شعبه اجرای احکام دادسرای جنایی شد و در حالی که یک جلد شناسنامه و صفحه روزنامه‌ای در دست داشت، گفت: «من دایی خورشید هستم. همان دختری که صبح چهارشنبه 29 مهر در زندان اعدام شد

قاضی جابری که با شنیدن نام خورشید تعجب کرده بود، گفت: «پدرجان تا آنجا که می‌دانم فردی به این نام در میان اعدامی‌ها نداشتیم.

 - بله، می‌دانم. او خودش را سهیلا معرفی کرده بود. می‌گفتند به اتهام کشتن بچه‌اش زندانی شده اما باید بگویم اسم واقعی‌اش سهیلا نبوده! اگر هم باور ندارید شناسنامه‌اش را ببینید!

وی سپس شناسنامه‌ای را مقابل قاضی گذاشت و گفت: متأسفانه زندگی خورشید حدود 10 سال قبل وقتی پدرش در یک نزاع محلی کشته شد از هم پاشید و وضعیت زندگی‌اش به هم خورد بعد هم از خانه فرار کرد. او برایم پیغام گذاشته بود دفترچه خاطراتش را بخوانم تا علت فرارش را بدانم. وقتی خورشید از خانه فرار کرد دنبالش نرفتیم چون ما از یک قوم متعصب و از ساکنان یکی از شهرهای جنوب کشور هستیم و دختری که از خانه فرار کند دیگر ارزش و اعتباری برای خانواده ندارد. با این حال فرار خورشید از خانه، مادرش را پیر و شکسته و خواهرش را مجنون کرد. من که خودم را در قبال آنها مسئول می‌دیدم خواهرم و سه فرزندش را به شهر محل زندگی خودم بردم و برایشان خانه‌ای تهیه کرده و سرپرستی‌شان را بر عهده گرفتم. در تمام این سال‌ها آنقدر درگیر مشکلات خود و خواهرم بودم که متأسفانه خورشید را فراموش کردیم. تا این‌که اردیبهشت امسال خانم مددکاری از زندان با ما تماس گرفت و گفت: خواهرزاده‌ام در زندان است و می‌خواهد با ما صحبت کند. اما با شنیدن این جمله آنقدر عصبانی شدم که گفتم: اعدامش کنید و نگذارید آزاد شود.

مرد میانسال که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: باور کنید نمی‌دانم چرا این حرف را زدم اما به خدا بلافاصله پشیمان شدم و گفتم تلفن را بدهید با او صحبت کنم. وقتی صدایش را شنیدم دلم گرفت. از آن همه شادابی و نشاط 10 سال قبل هیچ اثری در صدایش نبود. او مثل یک زن جا افتاده صحبت می‌کرد، گفت: دایی اینجا غیر از خانم مددکار هیچ کس هویت واقعی مرا نمی‌داند. به همه گفته‌ام کسی را در این دنیا ندارم اما تو می‌دانی که من چقدر فامیل دارم اما اینجا تنها و غریبم. در این سال‌ها خیلی سختی کشیدم. اگر می‌توانی بیا و برایم کمی پول بیاور.

گفتم: پول می‌خواهی چه کار؟

گفت: اینجا فقط غذا مجانی است اما دلم میوه می‌خواهد. وقتی بقیه هم سلولی‌هایم میوه یا شیرینی می‌خورند من هم دلم می‌خواهد. چون 3 سال است که میوه نخورده‌ام!

دایی سهیلا ادامه داد: خواهرزاده‌ بیچاره‌ام به من نگفت قرار است اعدامش کنند و گرنه هر کاری از دستم برمی‌آمد برایش انجام می‌دادم. از آخرین تماس تلفنی‌مان چند ماه گذشت تا این‌که صبح 28مهر - یک روز قبل از اعدام - وقتی رفتم خانه خواهرم، پسرش گفت: خورشید تلفن کرده و گفته اگر می‌توانید مامان را به اینجا بیاورید تا ببینمش. دلم خیلی برایش تنگ شده و فقط همین امشب را فرصت دارم. اما متأسفانه نتوانستیم بیاییم. یعنی فکرش را هم نمی‌کردیم بخواهند اعدامش کنند. اما حالا بشدت ناراحتم، خیلی زیاد. ای کاش به دیدنش آمده بودیم. باور کنید من تمام ماجراهای زندگی‌اش را بعد از مرگش و چاپ عکسش در روزنامه‌ها فهمیدم. او دختری بدبخت و کوچک‌ترین فرزند خانواده بود.

متأسفانه پدرش بعد از بازنشستگی، یک دکه کوچک راه انداخت و خورشید را در نوجوانی وادار می‌کرد سیگار بفروشد. از همان جا بود که کم‌کم مسیر زندگی‌اش عوض شد. خورشید دختر زیبایی بود اما در مسیر درستی قرار نگرفت و در سن کم به خاطر مشکلات خانواده‌اش به بیراهه رفت شاید هم مردن برای او بهتر بود. چون دیگر راه برگشتی برایش وجود نداشت. حالا هم آمده‌ام تا جسدش را تحویل بگیرم و آن را به شهرمان ببرم و دفنش کنم.

قاضی جابری با شنیدن این حرف گفت: سهیلا شب آخر وصیت کرده به هیچ عنوان جنازه‌اش را تحویل خانواده‌اش ندهیم.

وی در ادامه گفت: خواهرزاده شما از زمان دستگیری‌اش به اتهام قتل پسر 5روزه‌اش در بهزیستی - شهریور 85- خود را سهیلا معرفی کرده و تمام مراحل قانونی پرونده با این هویت - که البته برای ما جعلی بودنش محرز بود - طی شد. اما از آنجا که می‌گوئید مددکار زندان از هویت واقعی سهیلا مطلع بوده تلاش خواهیم کرد در صورت اثبات هویت واقعی‌اش، جسد را به خانواده‌اش تحویل دهیم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:10  توسط حمید  | 

وزنامه اعتماد در شماره امروز خود نوشت:

آخرين برگ پرونده بهنود شجاعي پسري که 9 بار تا يک قدمي مرگ رفته بود روز گذشته لاي پوشه صورتي رنگ قرار گرفت. اين برگ گواهي مرگ او بود تا به اين ترتيب پرونده پر تنش بهنود هم در ميان پرونده هاي بايگاني شده دادگستري استان تهران جاي گيرد. به گزارش خبرنگار ما، پرونده بهنود شجاعي پسري که در 16 سالگي مرتکب قتل شده بود از سال ها پيش توجه بسياري از فعالان اجتماعي در داخل و خارج از ايران را به خود جلب کرد. بهنود متهم بود در 16 سالگي در يک دعواي خياباني جواني به نام احسان را با ضربه چاقو به قتل رسانده است.

هر چند بهنود ادعا مي کرد تنها يکي از دو ضربه چاقويي را که به احسان اصابت کرده او زده است، دادگاه او را به قصاص محکوم کرد و پس از آن بهنود 16 ساله بايد دو سال در زندان مي ماند تا با رسيدن به سن قانوني زمان اجراي حکم قصاص او فرا رسد. در اين مدت بسياري از فعالان اجتماعي، هنرپيشگان، دست اندرکاران سينما و چهره هاي ورزشي به ديدار خانواده احسان رفتند و از آنها خواستند بهنود را به خاطر نوجوان بودنش ببخشند. اما خانواده احسان فقط خواستار قصاص اين نوجوان بودند. حساسيت روي اعدام بهنود به جايي رسيد که آيت الله شاهرودي رئيس وقت قوه قضائيه دستور داد اجراي حکم اين نوجوان متوقف و تلاش براي جلب رضايت اولياي دم آغاز شود. زماني که اين خبر در مطبوعات منتشر شد يک بار ديگر فعالان اجتماعي از جمله مهتاب کرامتي و عزت الله انتظامي تلاش خود را براي نجات بهنود به کار بستند.انتظامي در مورد جلسه يي که با خانواده احسان داشت، گفته بود؛ ساعت ها پشت در خانه مقتول منتظر شدم. آنقدر ايستادم تا بالاخره در را باز کردند.

از 10 شب تا سه بعد از نيمه شب با مادر و پدر احسان صحبت کردم. من پيرمرد بارها گريه کردم و از آنها خواستم به پسري که در 16 سالگي مرتکب خطايي شده است رحم و از قصاص او صرف نظر کنند. قبول دارم آنها هم فرزندشان به قتل رسيده بود و داغدار بودند اما بهنود مي گفت فقط يک ضربه از دو ضربه را به احسان زده است. به مادر احسان گفتم اگر حرف بهنود درست باشد و پسر تو به دست شخص ديگري کشته شده باشد جواب خدا را چه خواهي داد. ساعت ها گفت وگوي ما سرانجام به نتيجه رسيد. مادر احسان گفت از بهنود گذشت مي کند. پدرش هم به ديه رضايت داد. آنها به من گفتند ديگر ناراحت نباش ما رضايت داديم. من هم اميدوار از خانه مادر احسان بيرون آمدم. چند روز بعد دوباره جلسه يي برگزار شد و آنها گفتند 600 ميليون تومان پول مي خواهند. زماني که اين خبر از سوي اولياي دم اعلام شد هنرمندان در جلسات مختلفي که با مردم داشتند تلاش کردند اين مبلغ کلان را جمع آوري کنند. اما چند روز بعد پدر و مادر احسان گفتند اعلام رضايت نکرده اند و خواهان اجراي حکم هستند.

چند روز بعد فيلمي از جلسه مورد ادعاي هنرمندان در اختيار واحد اجراي احکام دادسراي جنايي تهران قرار گرفت. آن فيلم نشان مي داد هر آنچه عزت الله انتظامي گفته است صحت دارد. اين بار پدر و مادر احسان با ظرفي پر از بنزين در مقابل دادسراي جنايي تهران حاضر شدند و گفتند حالا که اين فيلم منتشر شده است اگر بهنود اعدام نشود آنها خودشان را آتش مي زنند. سرانجام فيلم اعلام رضايت به دادگاه رفت تا مورد بررسي قرار گيرد. در اين ميان چند تن از آيات عظام از جمله مکارم شيرازي فتوايي دادند مبني بر اينکه اگر رضايت شفاهي هم اعلام شده باشد اين رضايت شرعي است. اما دادگاه اعلام کرد فيلم را نمي توان به عنوان مدرکي بر اعلام گذشت قبول کرد و نشاني از رضايت در آن ديده نمي شود و تقاضاي قصاص از سوي اولياي دم درست است.پرونده بهنود

روز به روز بغرنج تر مي شد. اصرار خانواده احسان براي اعدام باعث شد تا اين پسر سه بار پاي چوبه دار برود و پنج مرتبه ديگر نيز براي اجراي حکم به قرنطينه منتقل شود. بهنود آن روزها در گفت وگويي کوتاه و تلفني به خبرنگار ما گفت؛ تحمل شب آخر اعدام برايم آنقدر سخت است که ديگر نمي خواهم آن را تکرار کنم. انتظار براي مرگ هر لحظه اش مرگ آور است. ديگر نمي توانم تحمل کنم در واقع من سه بار اعدام شده ام. سه بار پاي چوبه دار رفتن زجر مضاعفي است که بر من روا داشته اند. دلم براي مادربزرگ پيرم مي سوزد.بهنود در آخرين جملاتش گفت؛ من به عمد احسان را نکشتم. من فقط 16 سال داشتم. اگر او به مادرم که در بچگي ام مرده بود فحش نمي داد و مرا تحريک نمي کرد اصلاً طرفش نمي رفتم. من احسان را نمي شناختم اما او با تحريک يکي از دوستانم به مادرم فحش داد. مادرم را هر شب در خواب مي بينم. او جايگاه بزرگي در قلب من داشت و در واقع نقطه ضعف من بود. من از همه کساني که حکم مرا متوقف کردند ممنونم اما نمي دانم دفعه بعد چه خواهد شد. من بايد يک بار ديگر شب قبل از اعدام را تجربه کنم.نيمه شب شنبه همان لحظاتي بود که بهنود مي گفت کابوس آن را مي بيند. حدود 200 نفر از هنرپيشگان و چهره هاي اجتماعي در برابر زندان اوين حاضر شدند. مادر ندا آقا سلطان و سهراب اعرابي هم در ميان آنها بودند. اين دو زن به پاي مادر احسان افتادند و از او خواستند تا به بهنود جوان رحم کند. حتي يکي از اقوام احسان آمده بود تا از خانواده برادرش بخواهد از خون احسان بگذرند. پدر و مادر احسان يک بار ديگر قول دادند از قصاص مي گذرند فقط مي خواهند بهنود را در حالي که طناب دار دور گردن اوست، ببينند. اما اين وعده ها فقط براي چند دقيقه بود. زماني که پدر، مادر و برادر احسان به سمت در زندان اوين رفتند برادر احسان عکسي از جيبش بيرون آورد که نشان مي داد سينه احسان چاقو خورده است. او خطاب به حاضران گفت به اين عکس نگاه کنيد ما بهنود را نمي بخشيم.

200 فعال اجتماعي پشت در زندان دعا مي کردند تا اولياي دم رضايت دهند، اما آن سوي در آهني اين بهنود بود که براي چهارمين بار با قدم هاي لرزان و هدايت مسوولان زندان به سمت اتاق مرگ مي رفت. زماني که او در برابر مادر احسان قرار گرفت زانو زد و التماس کرد. بهنود آخرين جملاتش را گفت؛ «من مادر ندارم. تو براي من مادري کن.» اما اين جملات هم نتوانست در مادر احسان کارساز باشد. بهنود با رنگ پريده و در حالي که پاهايش را روي زمين مي کشيد از مسئولان اجراي احکام خواست اجازه دهند نماز صبح را بخواند. نماز که به پايان رسيد بهنود به داخل اتاق هدايت شد. باز هم التماس کرد اما مادر احسان اين بار خواست خودش طناب را به گردن بهنود بيندازد ولي گفت شايد او را ببخشد. اين زن چند ثانيه بعد به سمت صندلي رفت و به اتفاق شوهرش لگدي به آن زد. بهنود از طناب آويزان ماند و يک دقيقه بعد پزشک حاضر در زندان مرگ بهنود را تاييد کرد. اين سوي درهاي زندان اوين زماني که سرباز اعلام کرد بهنود شجاعي اعدام شد جمعيت ساکت و بدون کلمه يي حرف محل را ترک کردند. فقط عموي بهنود بود که از حاضران به خاطر تلاش هايي که براي نجات جان برادر زاده اش کردند تشکر کرد. گزارش خبرنگار ما حاکي است قرار است هفته آينده حکم قصاص امير امراللهي و صفر انگوتي هم در زندان اجرا شود. اين دو نيز متهم هستند در نوجواني مرتکب قتل شده اند.

فتوای روحانیون
همچنین فتواهای مذهبی چند روحانی به نامهای مکارم شیرازی،آیت الله بهجت و صانعی

نقض کنوانسیون حقوق کودک

کنوانسیون حقوق کودک، مجازات اعدام برای نوجوانانی را که هنگام ارتکاب جرم زیر سن قانونی بودهاند، منع کرده است. براساس ماده ۳۷ این کنوانسیون «مجازات مرگ و یا حبس ابد بدون امکان بخشودگی را نمیتوان در مورد کودکانی اعمال نمود، که در سن زیر ۱۸ سالگی مرتکب جرم شدهاند.»


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:59  توسط حمید  | 

درخواست ازدواج با دختري که پسر شد
شقایق و نگار باهم ازدواج می کنند
روزنامه اعتماد در شماره امروز خود نوشت:



دو دختر که از 12 سال قبل با يکديگر دوست هستند در ماجرايي نادر با تغيير جنسيت يکي از آنها تصميم گرفتند با يکديگر ازدواج کنند.

به گزارش خبرنگار ما اين دو نفر که شقايق و نگار نام دارند دوستي شان از دوران تحصيل در مقطع راهنمايي آغاز شد. آن زمان هر دو از شاگردان ممتاز کلاس شان بودند و به تدريج با طي کردن مدارج تحصيلي در کنکور شرکت کردند و از قضا هر دو در يک دانشگاه در يکي از شهرستان هاي شمالي کشور پذيرفته و مشغول به تحصيل شدند. شقايق و نگار به خاطر دوستي ديرينه شان علاقه زيادي به همديگر داشتند و اين علاقه و وابستگي در بين ساير دانشجويان زبانزد بود. تحصيل اين دو به پايان رسيد و هر دو با مدرک فوق ديپلم فارغ التحصيل شدند و به تهران بازگشتند. مدتي پس از بازگشت نگار فکري به ذهنش خطور کرد که باعث تغيير سرنوشتش شد. او علاقه عجيبي به تغيير دادن جنسيت اش داشت. نگار پس از مدتي تحقيق و کنجکاوي در اين باره تصميم خود را قطعي کرد و تحت عمل جراحي قرار گرفت و از آن پس نامش را به اردشير تغيير داد. اين ماجرا نه تنها باعث پايان يافتن دوستي شقايق با نگار که حالا نامش اردشير بود نشد بلکه علاقه آنها را به يکديگر بيشتر کرد.

اردشير که اوايل نگاه هاي مردم عذابش مي داد از همراهي شقايق دلگرم مي شد. اين دو دوست ديرينه در ادامه تصميمي عجيب گرفتند. آنها که شيفته هم بودند مصمم شدند با يکديگر ازدواج کنند. پدر شقايق که از تصميم دخترش باخبر شده بود در حالي که نگران سرنوشت او بود با اين تصميم مخالفت و سعي کرد هر طور شده رابطه او و دوستش را پايان دهد اما موفق به اين کار نشد. در چنين شرايطي شقايق تصميم گرفت از راه قانوني خواسته اش را دنبال کند. او چند روز قبل به شعبه 262 مجتمع قضايي خانواده رفت و با ارائه دادخواست اجازه ازدواج از قاضي عليرضا صداقتي خواست تا به او و اردشير اجازه دهد به عقد هم دربيايند. او گفت؛ من و اردشير از دوران نوجواني با هم هستيم و به خوبي يکديگر را مي شناسيم. اين شناخت مي تواند ما را خوشبخت کند و من با وجود مخالفت پدرم مي خواهم با اردشير ازدواج کنم. به دنبال اظهارات اين دختر قاضي پدر او را به دادگاه دعوت کرد تا وي علت مخالفتش را با اين وصلت مطرح کند.

صبح ديروز در جلسه يي که با حضور شقايق و پدرش برگزار شد قاضي صداقتي ضمن تشريح مراحل پرونده از پدر شقايق خواست نظرش را درباره ازدواج دخترش با اردشير بيان کند. اين مرد اصلي ترين علت مخالفت اش را ترس از آبرويش اعلام کرد و گفت؛ طي سال هاي گذشته اردشير که آن زمان نامش نگار بود رفت و آمدهاي زيادي به خانه ما داشت و همه همسايه ها و فاميل او را به عنوان يک دختر مي شناسند اما حالا او تغيير جنسيت داده و يک پسر است. من نمي توانم شاهد اين باشم که دوست دخترم که تا حالا يک دختر بوده از اين به بعد دامادم باشد. در اين جلسه وقتي پافشاري هاي شقايق ادامه يافت سرانجام پدرش با تعيين يک شرط به ازدواج او با اردشير رضايت داد. اين مرد گفت تنها به شرط اينکه از نظر پزشکي اردشير مشکلي نداشته باشد حاضرم دخترم را به عقد او دربياورم. به اين ترتيب قاضي صداقتي با ارسال نامه يي به پزشکي قانوني از متخصصان اين سازمان خواست با معاينه دقيق اردشير اعلام نظر کنند آيا ازدواج او با شقايق از نظر پزشکي مشکلي به همراه خواهد داشت يا خير؟ هم اکنون شقايق و اردشير در انتظار نتايج آزمايش ها هستند تا بعد از آن پاي سفره عقد بنشينند
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:28  توسط حمید  |